X
تبلیغات
رایتل

شکست ناپذیر۲

فکر سرشار از عشق شکست ناپذیر می شود

هدیه

مامان صبح تنها رفته بود بازار...راستش دیروز بهم زنگ زد که بیا با هم بریم خرید اوا گفتم باشه اما بعد با توجه به اینکه دوشنبه صبح می خواهم بروم دیدن نی نی دوستم و عصر کلاس دارم ترجیح دادم امروز رو خونه باشم.... 

تا ساعت ده صبح خوابیدم....حدودای ساعت یازده مشغول کارای روزمره بود که مامان زنگ زد کلی با ذوق گفت اومدم پاساژ حکیم ....وای نمی دونی چقدر جیزای باحال و ارزون داره ....هیجان زده شدم و گفتم بهت زنگ بزنم...باهاش کمی حرف زدم . قطع کردیم 

ظهر زنگ زدم خونه شون تا امار خریداش رو بگیرم....مامان گفت که واسه خودش رفته بازار طلا فروش ها و یک سرویس مروارید خریده ...کلی خوشحال شدم و تبریک گفتم.... 

حدودا چند دقیقه بعدش زنگ زد گفت اگه کلاس نداری و جایی نمی خواهی بری من و مامانی عصر بیاییم پیشت.....با اینکه  قرار بود برم خونه دوستم اما گفتم بیایید ..... 

عصر مامان و مامانی اومدند....مامانی برام سه تا مجسمه اسب کوچولو خریده بود.... 

کمی نشستند به مامانم گفتم کو طلاهات نیاوردی ببینم؟.... 

گفت فردا تحویل می گیرم اما گوشواره هاش رو اورده ام و دو تا گوشواره خوشگا مروادید از کیفش در اورد...کلی ذوق کردم و شروع کردم گوشش کردن ...... 

گفت :اینا گوش من نمی روند مال تو هستند ....برای تو خریدم 

کپ کردم...اصلا انتطار نداشتم....بدون هیج مناسبتی.....کلی بوسش کردم...کاغذ خریدش رو هم بهم داد...... 

خیلی حال دادی مامان جون ...کاش بتونم جبران کنم.... 

 

کلی تا شب حرف زدیم و منم کلی از لباس هایم رو براشون پرو کردم  و کیف کردیم 

شب هم پاستا و ساندویچ گوشت خریدم و دور هم بودیم....شب خوبی بود ... خوشحالم ...خدا رو شکر 

تاریخ ارسال: یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:05 ب.ظ | نویسنده: بانو | چاپ مطلب 5 نظر